دستام بدجور می لرزیدن. انگار خون تو رگهام یخ بسته بود. چیزی نمونده بود
تا قلبم از تپش بایسته.
به جایی رسیده بودم که هیچ وقت انتظارشو نداشتم! می خواستم فرار کنم
برم جایی که دیگه خودمو نبینم! خسته شده بودم از اون همه برچسبی که
به خودم زدم! مگه خوم چه عیبی داشتم!؟!؟ فرار کردن فایده نداشت. من فرو
رفته بودم....فرو در باتلاقی که دست و پا زدن هیچ گره ای از مشکل باز نمی کرد!
از خودم بدم اومد! می ترسیدم خودم رو توی آینه نگاه کنم. می ترسیدم این بار
هم با کس دیگه ای روبرو بشم!
دوست دارم اینبار که از خواب بیدار می شم ببینم همه چیز سر جاشه! دوست
دارم خود حقیقی ام رو از میون خاطراتم بیرون بکشم و بگم: خیلی دوستت دارم.

نوشته شده توسط رهــــا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 13:47 موضوع دست نوشته های رهــــا | لینک ثابت
قـــــــدر استــــــاد نکــــــو دانستــــــن
حیـــــــف استــــاد نیاموخت به مـــن!!!
نوشته شده توسط رهــــا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت
رهـــــای من!
بارها گفته ام و دگر بار می گویم
دل بستن بیهوده است و دل باختن همانا!!!
رهـــــا کن
بدان...این نیز می گذرد!
همانند همه آنچه گذشت
بخند
شادمانه و مستانه
رهـــــای من!
چتر شادی وا کن
رهــا کن، رهـــا کن و با آغوشی باز
به استقبالش برو...
بهـــــــــار در چند قدمی ست!

نوشته شده توسط رهــــا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 20:28 موضوع دست نوشته های رهــــا | لینک ثابت
وای باران باران...

بر من ببار ای باران.... ببار...ببار...

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه...

دارد باران می بارد،
به پاس این همه طراوت لطفا یک دقیقه چترهایتان را ببندید!

نوشته شده توسط رهــــا در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت
مهم نیست برکه ای کوچک باشی یا دریایی بیکران،
زلال که باشی آسمان در توست.

نوشته شده توسط رهــــا در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت
کسی که هستی من از او و نیستی من بدست اوست......
وجودم همه او ...... نگاهم به سوی او...... دستانم به سوی او.........
پاکی ام تنها برای او ............ آه که چه شاد و سرمستم!
من، خدا را در آسمان هفتم حس کردم! دیگر آرام و قرار ندارم.....
دیگر طاقت ندارم......... این دل من چنان دیوانه وار در سینه
می تپد که تمام وجودم را به رعشه در می آورد........
این که می بینی دگر آن من سابق نیستم! من سبزی و طراوت را از درگاه خداوند
هدیه گرفتم ......... دیگر گول نمی خورم! دیگر این سرسبزی را با سیاهی
عوض نمی کنم!
نه! من سبزی ام را با سیاهی تو عوض نمی کنم......... اما با توام! با تو که
نومیدی......با تو که خسته ای....... با تو که دردمندی...
با تو که احساس بی ارزشی میکنی.... با تو که شهامت و جسارتت را
از دست داده ای...... با تو که بی انگیزه ای....... با تو که خشمگینی.....
با تو که در آرزوی سبز شدن هستی......... می خواهم این سبزی را با تو.....
با تو قسمت کنم! بیا با هم ........ دور از همه سیاهی ها و پلیدی ها تا عرش خدا
پر بگیریم.......... رها کن! این دل دیگر برای تو دل نمی شود......... اگر هفتاد بار
پیاپی توبه شکستی بیا... باز هم بیا که خداوند آغوشش همیشه بروی من و تو
گشوده ست.
دستانت را به سوی خدا دراز کن تا خدا دستانت را بگیرد و دلت را از هر چیز خالی کن
تا جایگاه خدا باشد. بر اسرار زندگی چشم بدوز تا خداوند را ببینی و آسمان وجودت را
از وجود خدا عطرآگین کن.
نوشته شده توسط رهــــا در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 18:13 موضوع دست نوشته های رهــــا | لینک ثابت
چه زیبا گفت استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی:
...این انسان ایده آل از میان طبیعت می گذرد و خدا را می فهمد و به سراغ مردم می رود
و به خدا می رسد. نه از کنار طبیعت و پشت به مردم...
این جمله خیلی من رو به فکر فرو برد. واقعا تا به حال چند نفر با گوشه نشینی و اعتکاف
به خدا رسیدند. من با اعتکاف موافقم اما با تصور مردم از اعتکاف نه! مخالفم با مردمی
که فکر میکنند با گوشه نشینی می تونن به خدا برسند.چون می دونم هیچ کس
امروزه نمی تونه با گوشه نشینی به خدا برسه!!! اعتکاف به نظر من کار خیلی آسونیه!
وقتی همیشه تنها باشی و فقط و فقط به خدا فکر کنی و دور از وادی گناه باشی معلومه که آلوده
نمیشی...... اما اگه میون مردم بودی.... و اون موقع پاک و سالم موندی خدا بهت آفرین میگه!
اعتکاف خوبه و واقعا لازم. چون گاهی اوقات نیاز به سکوت و تنهایی داریم تا فکر کنیم به
خدا.. با خدا خلوت کنیم و....
دنیای بدیه! از مسلمون بودن فقط اسمش رو به یدک می کشیم. فکر می کنیم اگه نمازمون
رو سر وقت بخونیم دیگه شدیم مریم مقدس!!! بیایم با دلی پاک و خالص رو به خدا بیاریم.
.... همینه که خیلی ها فقط به ظاهر نگاه می کنندو از دین ما گریزانند! البته کسانی
هستند که به عمق معنی اسلام پی بردند و راه درست رو انتخاب کردن... شما جزو کدوم
دسته از مردم هستید!؟ جزو اون دسته ای که با تفکر و مطالعه و تحقیق خودشون راهشون
رو که همون اسلام هست پیدا کردند یا نه..... اسلام رو فقط بهارث بردید.... چون پدر
و مادرتون مسلمان هستند شما مسلمانید!؟
چقدر تاسف می خورم وقتی مسلمانی رومی بینم که با مادر و پدر پیرش که سالها
براش زحمت کشیدند بد رفتاری میکنه..... یا کسیکه به همسرش خیانت میکنه........
مسلمانی که به برادرش نارو میزنه......آیا ما واقعا مسلماینم!؟!؟
سعی کنیم مسلمانی پاک و واقعی باشیم... ایمانمون رو قوی تر کنیم.
بیایم همیشه سبز باشیم!

نوشته شده توسط رهــــا در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 14:5 موضوع دست نوشته های رهــــا | لینک ثابت
سلامی چو بوی خوش آشنایی...
دل من می خواهد... بروم تا ته دشت ... بروم تا سر کوه! آه که چه دلتنگم.... دلم
یک دنیا برای نوشتن تنگ شده... امروز که اومدم اینجا بنویسم انگار که از بند رها
شده باشم!!! اگه خدا بخواد می خوام بنویسم تا شاید کمی این دل خسته ام آروم
بگیره..... البته نه هر نوشتنی!!! سبز... ژرف و پر انرژی و مثبت! می نویسم که ننوشتن
درد بزرگیه... من اگر ننویسم می میرم!!!
زندگی سخت نیست ما سختش می کنیم
عشق قشنگ نیست ما قشنگش می کنیم
دل هیچ کس تنگ نیست ما تنگش می کنیم
دل هیچ کسی سنگ نیست ما سنگش می کنیم!
این هم تصویر زیبایی که به نوعی می تونه به شما انرژی بده...

سبز باشید
نوشته شده توسط رهــــا در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حرفهایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که
سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه هر کسی
به اندازه حرفهاییست که
برای نگفتن دارد.
حرفهایی بی قرار و طاقت فرسا
که همچون
زبانه های بی تاب آتشند.
کلماتش هر یک
انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
آرام می گیرند اگر یافتند
و اگر نیافتند
روح را از درون
به آتش می کشند!
--------------------------
دکتر علی شریعتی
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
خانه دوست کجاست؟
عرفان
به وقت سنگسر
بی قلم
آخرین ترانه باران
آن سوی بی سو
دلارام
بانوی جنگل
پرواز را بخاطر بسپار
جادوی خیال
صدا کن مرا صدای تو خوب است
بانوی پاییز
نگاهی در راه
اتهام به خود(سوته دل)
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY